معلمم گفت:« زندگي را تعريف كن.» گفتم: « زندگي تعريف كردني نيست.» نارا حت شد و نمره ام را صفر داد.
سالها بعد كه او را ديدم ، پير شده بود و عصا به دست راه ميرفت.
جلو رفتم و گفتم: «زندگي را تعريف كن.» آرام خنديد و گفت: «زندگي تعريف كردني نيست، زندگي را بايد زيست!» لبخند زدم و دستش را بوسيدم.
درویشی به اشتباه فرشتگان به جهنم فرستاده می شود .پس از اندک زمانی داد شیطان در می آید و رو به فرشتگان می کند و می گوید : جاسوس می فرستید به جهنم!؟
از روزی که این ادم به جهنم آمده مدام در جهنم گفتگو و بحث است و جهنمیان را هدایت می کند و…
حال سخن درویشی که به جهنم رفته بود این چنین است:
با چنان عشقی زندگی کن که حتی بنا به تصادف اگر به جهنم افتادی خود شیطان تو را به بهشت باز گرداند.

پريشان و آشفته شد و عصباني نزد خدا رفت تا روزهاي بيشتري از خدا بگيرد داد زد و بد و بيراه گفت خدا سكوت كرد. آسمان و زمين را به هم ريخت خدا سكوت كرد. دلش گرفت و گريست و به سجاده افتاد خدا سكوتش را شكست و گفت: عزيزم اما يك روز ديگر رفت و تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست دادي تنها يك روز ديگر باقي مانده است بيا و حداقل اين يك روز را زندگي كن.
او با هق هقش گفت: يك روز چه مي توانم بكنم؟
خدا گفت: هر كس كه لذت يك روز زمين را تجربه كند گويي هزار سال زيسته است آنكه امروزش را در نيابد هزار سال هم به كارش نمي آيد.
آنگاه هم يك روز را در دستهايش ريخت و گفت برو و زندگي كن. او مات و مبهوت به زندگي نگاه كرد كه در گودي دستش مي درخشيد اما مي ترسيد حركت كند مي ترسيد راه برود مي ترسيد زندگي از لاي انگشتش بريزد. قدري ايستاد و با خودش گفت: وقتي فردايي ندارم نگه داشتن اين زندگي چه فايده اي دارد؟ بگذار اين يك مشت زندگي را مصرف كنم آن وقت شروع به دويدن كرد زندگي را بر رويش ريخت و پاشيد آن را نوشيد زندگي را بوييد چنان به وجد آمد كه ديد مي تواند تا ته دنيا بدود مي تواند بال بزند مي تواند پا روي خورشيد بگذارد.
او در آن يك روز آسمان خراش بنا نكرد زميني را مالك نشد مقامي را بدست نياورد اما در همان يك روز دست به پوست درخت كشيد روي چمن خوابيد كفش دوزكي را تماشا كرد و سرش را بالا گرفت و ابر را ديد...
به آنهايي كه نمي شناخت سلام كرد و براي آنها كه دوستش نداشتند از ته دل دعا كرد او در همان يك روز آشتي كرد و خنديد و سبك شد و لذت بر او سرشار شد و بخشيد. عاشق شد و عبور كرد و تمام شد
او همان يك روز را زندگي كرد اما فرشته ها در تقويم خداوند نوشتند امروز كسي درگذشته كسي كه هزار سال زيسته بود
زندگی را از نخست برای من بد ترجمه کرده اند ، زندگی را یکی مرگ تدریجی نام نهاد ، یکی بدبختی مطلق معنی کرد ، یکی درد درمان ناپذیرش خواند ، و سرانجام یکی رسید و گفت : زندگی به تنهایی ناقص است تا عشق نباشد ، زندگی تفسیر نمی شود . (احمد شاملو)
در دفتر شعر من صدا پنهان است
یک رود پر از ستاره در جریان است
من در سر خود ابر زیادی دارم
جیب کلمات من پر از باران است.
دست سوزنده مشتاقت را
در نهانخانه جیبت بگذار
تا كه پابند نباشی به كسی دست بدهی
خارهایی هستند كه ز سر پنجه دوست, با سرانگشتانت می جنگند
دوستی مسخره است
و تو ای دوست ترین
در نهانخانه جیبت بگذار, دست سوزنده مشتاقت را
من و تو
باید از سلسله بایدها, دستهامان را زنجیر كنیم
با زبان دگران لحظه هامان را تفسیر كنیم
و نگوئیم كه بازیگر یك قصه معتبریم
كاش میدانستی
كه نباید حس كرد,كه نباید دل بست
در فضایی كه پر از همهمه آدمهاست
من گرفتارترین تنهایم, تو گرفتارترین
دل ما بسته وابستگی است
قصه ماندن ما, طرح یك خستگی است

در گذر زمان
از میان کوچه ای تنگ
می روم تا که بیابم
یک نگاهی
که نباشد در آن
هیچ تمنایی ، بجز عشق
نه از این عشق ریایی
که مرا به بند بکشد
در این قفس
تن ِ تشنه ام
تشنه ی یک جرعه محبت
که مرا، از من ، آزاد کند
یک رهایی
به وزش های نسیم ، در فصل بهار
به روشنی یک صبح قشنگ ، در تابستان
به زلالی قطره های باران ، در پاییز
به پاکی برف ، تن پوش طبیعت برهنه ، در فصل زمستان
به بوی چمن
به لطافت هوا
به نور خدا
